هاناهانا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
آریاآریا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

عاشقانه هانا مامان بابا آریا...

نوشتنم بعد از مدتهااااا...برای زیباترین دخمل و مهربونترین پسمل مامانی...

1394/11/20 1:01
1,239 بازدید
اشتراک گذاری

سلااام

یهویی رفتم که رفتماااا...خیلی شدانگار...میدونم...

کوچولوهای من انشالله ازین به بعد بیشتر از لحظه های شیرینتون مینویسملبخند

به قدری شیرین زبونی وداشتید و کلی اتفاقات مختلف که نمیدونم از کجا  شروع کنم...

آریای من چندروز بعد از جشن تولد دوسالگیت به کمک لاک تلخ مخصوص با پستونک بای بای کردی عشقم،یکوجولو سخت بود اما بهتر از اونی بود که فکرش و میکردم...

دختر نازنینم مهر ماه رفتی مهد قرآن ،وخیلی سخت داشتی خودت و با مربی و بچه ها سازگار میکردی،بی علاقگی خودت و البته به خیال اینکه تا پایان آذر ماه نقل مکان خواهیم کرد ،موافقت کردم که دیگه نری مهد ...

خیلی اتفاقی تماس گرفتم با آموزشگاه موسیقی و گفتن که کلاس رده سنی 5 سال داره شروع میشه،وسریعا شمارو ثبت نام کردیم.دخترکم فکر میکردی که قراره تو کلاس موسیقی برای خودت با پیانو و سازهایی ازین قبیل بازی کنی و بخونی که کم کم متوجه شدی جریان چیز دیگه ایه...باز ناسازگاری... استاد موسیقیتون  سختگیره،ومنم این و ترجیح میدم...تا هفته پیش با اینکه بلدی بلز بزنی اماااا تو کلاس نه تنها نمیزنی بلکه به بچه های دیگه هم میگی نزنن...و کلمه ای توی کلاس صحبت نمیکنی و من نگرانتم عزیزم...راستی یکبار بابایی نتونست بیاد آریا رو نگه داره 3 تایی رفتیم کلاس موسیقی ،آریا  چنان ذوق کرده بود تا شما همه بلزتون و گذاشتید رو میزگفت مامانی بلز من و نیاوردی...بعد هم شما گقتی من میخوام بشینم.پیش مامانم و از سر میزت بلند شدی آریا که انگار منتظر بود صندلیتو گذاشت کنار و جات نشست و با تمام وجود بلز میزد و خلاصه که کلاس و ریختید به هم و ناچارا 3تایی اومدیم بیرون...

بلاخره 1 ماهی میشه که نقل مکان کردیم و به خونه جدید اومدیم،به خاطر اینکه شما فسقلیای نازمون راحت بدویید و بازی کنید و صد البته همسایه ها آرامش داشته باشن،خونه جدیدمون ویلاییه و یه حیاط کوچولو داره و بزرگترین حسنش اینه که یه خونه با خونه مامان جون فاصله داریم،بالاخره منم ازلاک تنهاییم دارم بیرون میام...

اتفاق بدی که افتاد بابایی افتاد و دستش ناجور شکست و اتفاق بدتر ازاون برای اولین بار اثاثیه رومن بسته بندی و جمع و جور کردم که فاطمه جون و خاله جون خیلی لطف کردن و اومدن کمک ...اما به جرات میتونم بگم سخترین کار بعد از آماده کردن شما وروجکا برای بیرون رفتن از منزل اسباب کشیهخنثی

باورم نمیشه اما هانا جونم که مدتهابود رفتارت بدتر شده بودو اصلااااااا با تلفن حتی بابایی صحبت نمیکردی،از وقتی اومدیم اینجا جواب تلفن و میدی و حتی با دوست من صحبت میکنی...و من خیلیییی خوشحالم واحتمالا دلیلش اینه که مامان جون و خاله مریم و باباجون مدام بهمون سر میزنن یا ما میریم خونشون...

اشتباه بزرگ من این بود که تمام بچگیت و با خودم بودی و وابستگیت بیشتر از اینکه به خودت آسیب بزنه من و داغون میکنه...

ویه اتفاق خوب دیگه که هفته پیش باهات جدی صحبت کردم که باید سر کلاس موسیقی ساز بزنی و زده بودی ساراجون هم کلی ذوق کرده بود و بهت برچسب داده بود که بچسبونی به بلزت،وکلی ازت تعریف کرد و من کلیییییی ذوق زده شدم...

الانم مشکلت با کلاس موسیقی اینه که دوست ندارم بچه ها کنارم بشینن.دوسشون ندارمممم،چی بگم هانا گلی من ...

از وقتی اومدیم اینجا منم میرم باشگاه و صبح که شما خوابید مامان جون میاد و من میرم،هر شبم هردوتاتون غصه که نمیشه نری باشگاه...

خب برم سراغ شیرین زبون این روزامون

آریای من از زمانی که پستونک نمیخوری بهتر و بیشتر حرف میزنی

هنوزم از درو دیوار بالا میری و به هیچی رحم نمیکنی ،شیطونکم...

یسری کلمات نانازت:

هراکی(خوراکی )؛؛بشن(روشن )؛؛گندیدم(خندیدم)؛؛بگابم(بخوابم )؛؛خاگم میاد(خوابم میاد )؛؛خمله (حمله )؛؛علوعلی(عمو علی )

اومده(ایدده )؛؛عاشگمی(عاشقمی )؛؛دوددنجی(باب اسفنجی )هشگل(خوشگل )

کلمات زیادی و انقدر عسل میگی حضور ذهن ندارم عشقم

چند شب پیش گفتم جون من بذار بوست کنم یهویی گفتی جون تو نه😘😘😘😘

بابایی چند ماه پیش برای اینکه شما کمتر بدو بدو کنید همسایه جدید همیشه شاکیمون صداش درنیاد براتون فلش و پر از کارتون باب اسفنجی کرد و آورد ویه مدت حتی نصفه شب بیدار میشدی گریهههه که باب اسفنجی بذارم با کلی  زحمت و سرازیر شدن اشکای نازت باب اسفنجی و کنار گذاشتی...برای اینکه بمونی پیشش مامان جون و هانا رو ببرم کلاس دوباره فلش و گذاشتم و این چندبار تکرار شد و الان از صبح تاآخر شب فقط باب اسفنجی  تا خاموش میکنم تا حدی گریه میکنی که به حالت غش بیفتی ...بابایی سر گریه کردنت و نخوبیدنت دیشب دعوات کرد و انتظار نداشتی که بابایی دعوات کنه و بغض کرده بودی تو بغلم،منم گفتم بابایی عاشقته میگفتی که بابا عاشگم نیست،میگفتم بابایی دوست داره دوباره بغض وگریه که دوستم نداره  منم دوسش ندارمممم...بابایی که امروز سرکار اومد هر کاری کرد بوسش نکردی ،آخرشم به اصرار من بوسش کردی...عسلکم...

راستی شبی که به بابایی زنگ زدم وگفت بیمارستانه شما خواب بودید که هانا چندلحظه قبل تو همون زمانی که بابایی افتاده  بود زمین از خواب پرید وگفت بابایی نمیاااد و گفتم نه وخوابید...وبعدزنگ زدم و متوجه شدم بابایی بیمارستانه...

سعی میکردم ناراحتیم و متوجه نشید اما آریا جونم از خواب بیدار شدی اومدی سمتم و گفتی ناراحتی؟ خیلی تعجب کردم که چطور متوجه شدی...پسرکم خیلی بااحساسی  ،خیلی مهربونی،هربار میای هرچیز خوردنی بگیری حتما برای هانا هم میگیری حواست هست که برای هانا و برای هرکسی که کنارته سر سفره غذا کشیده باشم...مغازه که میریم از هر چیز دوتا برمیداری ...

یوقتایی که من و هانا دعوامون میشه میگی هانا رو دعوا نکن.هانا دوست داره...

چندروز پیش هم هانا گلی با من قهر کرد و رفت تو اتاقش آریاجونم سریع خوردنیاتو برداشتی رفتی دنبالش، هاناعسلی من دروباز  نمیکردی .منم دروباز کردم آریا اومد پیشت تا مثلا دلداریت بده و ازت دفاع کنه و شما خیلی محترمانه آریارو انداختی بیرون ،آریای مامان سریع تغییر موضع دادی و گفتی مامانی هانا بیتربیته ولش کن...نیشخند

آریای من میری آیفون و میزنی و در باز میشه و من زل می زنم تو چشمات،که چرا درو باز کردی،،سریع خودتو میزنی به اون راه میگی مامانی کی ایدده(اومده  )؟؟؟بعد که میبینی من همچنان دارم نگات میکنم و گول نخوردم میگی مامانی دوست دارم به زور خودتو تو بغلم جا میکنی عشقم،منم هام هامت میکنم...

آریا جونم خیلی ماهی به من میگی مامان گلم ...مامان هشگلم(خوشگلم )...همین که میگم از دستت ناراحتم سریع با زبون شیرینت میای و میگی ناراحت نشو من دوست دارم و یه ماچ خوشگل میدی مامانی فدات شه...ماچ

یوقتایی آیفون و برمیداری و میگی آقا دزده چرا جواب نمیدیخنثی

هانا جونم دیروز دراز کشیدی میگی میخوام به سرنوشتم فکر کنمخنثی

مدام ترانه هارو با خودت زمزمه میکنی عشق کوچولوی منماچ

نسبت به آریا خیلی احساس مسوولیت داری .وقتی صداش نمیاد و نمیتونم بهش سر بزنم تا ازت میخوام سریع میگردی آریارو پیدا میکنی تا یوقت اتفاقی براش نیفته...قلب

این متن هفته پیش نوشتم اما تکمیل نکردم و الان دارم تکمیلش میکنم برای ارسال...

هفته پیش جوری سرماخوردم که مدتها بود اینطوری نشده بودم یک هفته کامل خوابیده بودم و طفلک مامان جون با اون کمردردش از شما و من نگهداری کرد... بقدری حالم بد بود که با پای خودم رفتم دکتر و چندتا آمپول زدم...منی که از آمپول انقدر وحشت داشتم فقط میخواستم حالم خوب شه و تموم شه...خیلی سخت بود خیلی...هنوز سرفه هام تمومی نداره...

 

فرشته های نازنینم خیلی دوستون داریم...خیلی زیاد...قلبماچ

 یوقتایی به اینکه بابایی انقدر دوستون داره و دوستش دارید حسودیم میشه شیطونکای منقلب

چندتاعکس خوشگل بذارم...

اولین برفی که بارید و ما از کلی برف بازی کردیم و آریا جونم که اولین بار بود برف بازی میکردی خیلی خیلی برات لذت بخش بود....هانا عسل مامانی مدتهابود دوتایی دعا میکردیم برف بباره ...واز خوشحالی تا بیدار شدیم رفتیم برف بازی...

 

واین عکس هم یکی از شهربازیهایی که تازگی رفتیم... تازه افتتاح شده بود و نسبت به بقیه شهربازیا بدک نبود...و کلی خوش گذشت...بعدشم به سفارش هانا جونم از کرج کوبیدیم رفتیم فست فود صورتی...

 

این عکس هم روز تولد رهاجون تو کلاس موسیقی گرفتم

 

 

 

اینم عکس دومین برفی که وقتی خونه جدیدمون اومدیم اومد...آریای من به قدری ذوق داشتی که همین که من از باشگاه رسیدم  اصرار که بریم برف بازی...من خیلی خسته بودم  امااااا رفتیم برف بازی...

 

یروز از کلاس موسیقی برگشتیم و بابایی ما رو رسوند پارک نزدیک خونه و رفت...

خاک بازی و شیطونی تو راه برگشت از مهد ...

 

خنثی

پسندها (11)

نظرات (0)