هاناهانا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
آریاآریا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

عاشقانه هانا مامان بابا آریا...

پسرک آریایی من...

1392/7/26 2:31
912 بازدید
اشتراک گذاری
سلاااااام

بالاخره فرصت کردم بیام و برات ،البته از این به بعد باید بگم براتون بنویسم ...

یه فرشته کوچولوی دیگه قدم های کوچولوش و گذاشت توعاشقانه ما...

 

 

         

 

 

 

 

                                                                                    

 

 

22 شهریور صبح که از خواب بیدار شدم ،مثل هر روز احساس کمردرد داشتم ولی سعی کردم تا حد امکان بیشتر جلوه ش بدم 
تا شاید این کوچولو زودتر دنیا بیاد...
آخه این روزای آخر سختتر میگذشت و اشتیاق منم بیشتر...
تااینکه بیدارشدم و تمام وسایل و از قبل آماده کرده بودم.خودم هم آماده شدم و زنگ زدم به بابایی و گفتم بیا بریم بیمارستان شاید
 بستریم کنن.بابایی هم که از خدا خواسته و از من مشتاق تر گفت الان میام آماده باش. استرس گرفته بودم .
از طرفی هانای نازم نگران بودم اگر من بستری بشم تو شب پیش کی میمونی و از این فکرا...
از طرفی هم خوب بالاخره قرار بود یه اتفاق بزرگ بیفته تو زندگیمون...
هانای قشنگم بیدارت کردم و بهت صبحانه دادم اما نخوردی و آماده شدیم و بابایی اومد...
راهی بیمارستان شدیم و تو راه همش میگفتی که گرسنمه و من منتظر بودم برسیم تا چیزی برات بخرم و وقتی رسیدیم
 بابایی گفت برو داخل بعد از معاینه و مشخص شدن وضعیت برای هانا 
خوراکی میخریم و من دلم فقط پیش تو بود که نکنه من بستری بشم وتورو ناراحت ترک کنم .آخه جایی که میشد خرید کرد
 نزدیک نبود و شما هم ناراحت بودی...
خلاصه من رفتم و تشخیص داده شد که بستری بشم و اومدم به بابایی گفتم و یکسری لوازم مورد نیاز و خریدیم و من باید 
میرفتم برای بستری شدن و هنوز دلم پیشت بود و یهو دلم خیلی گرفت. و بغض کرده بودم .
انگار قرار بود که برای همیشه ازتون جداشم. دیگه نتونستم باهات صحبت کنم و بوست کردم و رفتم...
وقتی بستری شدم روی تخت که بودم اشکام همینطور میومد.باخودم گفتم الان میگن چقدر لوسه این دختره...
ساعت 3:15 بستری شدم و ساعت 7 پسرکم دنیا اومد و واقعا اینبار برام خیلی سختتر بود.چند باری اکسیژن بهم وصل کردن
 و فشارم فوق العاده پایین بود. 
وقتی آریا کوچولوی ناز و دیدم فکر کردم از هانا کم وزن تر باشه آخه خیلی کوچولوتر به نظر میرسید.
اما نگو این فسقلی ما وزنش بیشتر از هانا هم هست.
آریای عزیزم ،مامانی، هر بار با خودم که فکر میکردم میگفتم آخه من چجوری میتونم به نی نی دیگه ای غیر از هانا محبت کنم
 و دوستش داشته باشم.اما از لحظه ای که دنیا اومدی تو دلم جا شدی...
 عزیز دلم و دوست دارم خیلیییییییی زیاد که خودمم هیچوقت فکرش و نمیکردم.
آریای عزیزم شما قدت 48 بود و وزنت 3کیلو و 180 گرم.
هانای نازم شما هم قدت 51 بود و وزنت 3 کیلو و 50 گرم بود.
هنوز باورم نمیشه که دوتا فرشته دارم. واقعا خدارو هزاران بار شکر.

خوب هانا جونم شبی که من بیمارستان بودم. از اون جایی که بابایی قول داده بود خیلییییییییییییی حواسش بهت باشه و از خودش دورت
 نکنه منم یکم خیالم راحت بود.البته تمام شب و منتظر بودم صبح بشه و برگردم خونه چون دلم خیلی برات تنگ شده بود. 
که بعدا از بابایی حالت و پرسیدم و فهمیدم بعلههههههه اصلا فاطمه جون و عمو مصطفی وقتی شنیدن من بستری شدم اومدن بیمارستان 
و شما هم که مشتاق بازی با عمو مصطفی باهاشون رفتی خونشون و خلاصه تا نیمه های شب انقدر باهاشون بازی کرده بودی که
 همشون از پا درآورده بودی منظورم فتانه جون و فائزه جون ودیگه نمیدونم کیا... 
از بیمارستان مرخص شدم و رفتیم خونه مامان و شما اومدی وقتی آریا رو دیدی هنوز نمیخواستی باور کنی که وعده هایی که بهت 
میدادیم که داداشی میاد راست بوده.
بابایی یه ماشین خوشگل برات خریده بودو بهت دادیم و گفتیم این کادو رو داداشی برات خریده و اما مگه قبول میکردی میگفتی نه بابا 
خریده ...
چند روزی رو که خونه مامان جون بودیم شما مدام میگفتی مامان داداشی و از پنجره بنداز بیرون آقا گرگه ببرتش .یا میگفتی این 
بچه هه بی ادبه همش گریه میکنه ببریم عوضش کنیم یکی دیگه بیاریم. 
تازه مدام ادای آریا رو درمیاری و به جای گریه اشتباهی میومیو میکنی گلم.شیشه شیرآریا رو برمیداری توش شیر میخوری.آریا بغل
 من باشه اصرار داری که بغلت کنم.که آخرش هم بابایی بغلت میکنه.
شبا عادت داری تو بغلم بخوابی وقتی برمیگردم سمت آریا که بخوابه میگی مامانی بغلم میکنی وقتی نمیتونم دلم میگیره عزیزکم.
آریای نازم شما اوایل شبا بهتر میخوابیدی البته از شیر شبت و اینا نمیگذشتی برخلاف هاناکوچولو که حال نداشت برای شیر خوردن
 بیدارشه.
روزایی رو که خونه مامان جون بودیم دائم دلم برات تنگ میشد هانای نازم آخه همش با خاله مریم و خاله جون و باباجون و 
علی کوچولو بازی میکردی و فقط شبا برای خواب کنار من بودی.
منم دوست داشتم زودتر بریم خونمون تا دوباره هر روز با هم باشیم و با هم صحبت کنیم و دعوا کنیم.
هانا جونم از روزی که آریا دنیا اومده من هنوز حست و نسبت به آریا نفهمیدم. یه لحظه انقدر بوسش میکنی که باید به زور 
ببرمت اونور یه لحظه هم که ...
آریا کوچولوی عزیزم روزای اول اروم بودی اما از روزی که آوردیمت خونه فکر کنم به خاطر بیفکری من که مدام میبردمت 
حموم یا کولر روشن میکردم یا خیلی پوشک عوض میکردم برات پهلوهات سرماخورده بود و ما بردیمت دکتر و گفت به لبنیات
 گاوی حساسیت داری و من نباید دیگه هیچ لبنیاتی و بخورم .البته به خاطر وجود خون تومدفوعت بود. 
و اینکه دکتر گفت کولیک داری از همین دلدردایی که اکثر بچه ها دارن. 
اما بازم تو بهتر نشدی و خیلی گریه میکردی .تااینکه...
تا اینکه من خیلی بد سرماخوردم و تب و لرز کردم اما توجهی نکردم گفتم خوب میشه آخه میترسیدم بهم آمپول پنی سیلین بزنن.
سه روز گذشت و بابایی هر کاری کرد من دکتر نرفتم.روز سوم دوباره تب کردم و دیگه دیدم نمیتونم تحمل کنم.زنگ زدم به بابایی
 که باشه بریم دکتر.مامان جون هم فهمید من حالم بده و گفت بعدش بیا خونه ما.
رفتیم دکتر و خداروشکر سرم داد و 4 تا آمپول که همشون باید داخل سرم میزدن.خیالم راحت شد که پنی سیلین و مستقیم نمیزنن.
رفتیم خونه مامان جون وقتی من و دیدن طفلکا هنگ کرده بودن ،فکر نمیکردن انقدر حالم بد باشه.تمام بدنم یخ بسته بود.مامان جون 
خواست سرمم و برام وصل کنه.از بس فشارم پایین بود رگ پیدا نمیکرد.تا اینکه با بدبختی سرم و وصل کرد و بعد 2 3 ساعت بهتر شدم.
 اونروز و من کلا کنار شومینه بودم چون خیلییییییی سردم بود و آریا جونم شما هم که کنار من بودی راحت خوابیدی و من متوجه شدم شما
 هم مثل من پهلوهات درد میکرده.الهی بمیرم برات مامانی.
شرایطمون خیلی بدشده الان هر 4 نفرمون سرماخوردیم. امروز هم آریای فسقلی و بردیم دکتر.
کاش زودتر خوب بشیم...
راستی پسرک نازنینممم 1 ماهگیت مبارک...قلبماچ

 

 
پسندها (1)

نظرات (7)

مامان کاوه
29 مهر 92 12:33
به به مبارکت باشه مامان اریا الان دیگه باید بگم داشتم میخوندم هم ناراحت شدم هم خوشحال




بعدش هم تو طبیعی زایمان کردی بعد از یه امپول پنی سیلین میترسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هههههههههه




کولیک که عزیزم دورش باید بگذره ولی حساسیت باید خیلی مواظبش باشی حتما مراعات کن تا حساسیتش خوب بشه خدایی نکرده مشکلی پیش نیار










مرسی لیلاجون




ولی خداییش زایمان طبیعی یه طرف پنی سیلین یه طرف ههههههه



ایشالله زودتر خوب بشه خیلی سخته آلرژی

شرر
2 آبان 92 4:13
سلام
به به چه پسری ماشالله
انشالله که خوش قدم باشه گل پسرمون
سمانه انسان باش هانا رو بیشتر دوست داشته باش
جیگرشو با اون موهای خوشگلش


سلام شرر جون
مرسییی عزیزم
سعی خودم و میکنم

مامان نیلا
12 آبان 92 19:16
اریای عزیزم خیلی خوش اومدی به جمع ما همه دوست داریم هانای عزیزم هم که عشقموووونه




مرسی مامان نیلای ناز




قالب و گرافیک های کودکانه
25 آبان 92 12:43
طراحی اختصاصی قالب وبلاگ با عکس نی نی شما با ارزان ترین قیمت و زیباترین طراحی نسبت یه باقی طراحان قالب وبلاگ زیر از نمونه کار های ما می باشند http://bahareh.niniweblog.com
فری
3 آذر 92 21:20
ااااااااااای جونی ایشالا قدم گل پسرمون مبارک باشه ارزوی سلامتی و شادی برای خانواده کوچیک 4 نفرتون دارم
مامان هانا و آریا
پاسخ
مرسی عزیزممممم
بهار
10 آذر 92 4:09
قالب وبلاگ و تقویم کامـــــــــــلا سفارشی با عکس کوچولوتون. http://ghalebe-weblog.blogfa.com/
مامان هانا
8 بهمن 92 2:27
مبارک باشه به ماهم سربزنیین
مامان هانا و آریا
پاسخ
خیلی ممنون اما آدرس وبتو نذاشتی عزیزم