دخمل ناز مامان... پسمل عسل مامان...
دخمل نازم ... پسمل عسلم...
سلام به روی ماهتوووون...
آریای مامانی، پسر گلممم مامان فدای شما بشه عزیز دلممم تو این چند هفته سینه خیز و با ذوق زیاد خودتو به وسایل میرسونی...
گاهی اوقات توسط دخملی ناکام میمونی چون تا میرسی بهش هانا خانومی سریع برش میداره...

الهی فدای خنده هات بشم عزیزمممم، مثل ماه میمونی چند هفه ای میشه که انگار لثه هات زیادی اذیتت میکنن و میخارن ، چون بیشتر از قبل همه وسایل و من جمله پتوت و میزنی به دهنت تا لثه هات کمتر اذیتت کنن...توی این دو سه هفته خیلیییی اذیت میشی مدام بهونه میگیری،غر میزنی ... یهو میزنی زیر گریه... پهنای صورتت پر از اشک میشه نفس مامان...به هق هق میفتی... مامان دلش کباب میشه...کاش زودتر دندونات دربیاد تا انقدر اذیت نشی...پسمل مامان که نهایت تا 11 شب بیدار میموند الان بزور ساعت 1 و 2 میخوابه تازه دیشب ساعت 3 خوابیدی...تازه خواب روزتم فوق العاده کم شده...
ولی با این احوالات وقتی به صورت ماهت لبخند میزنم در هر حالی که باشی یه لبخند عسلللل تحویلم میدی...
فکر کنم پسمل مامان خیلیییی تو دار و با شخصیت بشه در آینده...
تازه پسرک مامان تو این گیر و دار اصرار داری چهار دست و پا بری ، چهار دست و پا خودت و نگه میداری.، هرکاری میکنی نمیتونی حرکت کنی و عصبانی میشی...
اگر بدونی هانا ناناز مامان چقدر شما رو میخندونه ...یه وقتایی ناخودآگاه یه چیزی از دستش می افته و شما ریسه میری از خنده و هانا سریع میگه مامانی
آریا ذوق کرد و دوباره دوباره وچندبااااره این حرکت و تکرار میکنه تا جایی که شما دیگه خندت نمیاد ...هانا نفسی هی میگه مامانی چرا آریا دیگه نمیخنده؟؟؟
دخمل نازنینمممم برادر کوچولوت و خیلییی دوست داری... خیلییی زبون میریزی وقتی کاری و که میخوای انجام نمیدم میگی سربرم(سرورم)خواهش میکنم...
و وقتی انجام میدم میگی مچکرم قربان...
دخملکم خاله بازی های شما با فتانه جون هر روز و هر روز ادامه داره تازه شنیدم اسم نی نی شما که مواظبشی بچه است...
یه وقتایی هم با من بازی میکنی مادری به شددددت مهربان ...فوق العاده زیااااااد تو توهماتت برام غذا درست میکنی...برام خرید میکنی...یه جورایی آموزش غیر مستقیم
برای من...اکثرا آخرش دیگه دعوامون میشه و من میگم حالا من مامانتممم و شما هم میگی من مامانتمااا من و دعوا نکن بچم
وبرای اینکه از دستت فرار نکنم میگی وااااای بابات برات چیزی خریدههههه بگم چییییی؟؟؟ منم میگم چییییی
میگی واااای لبااااااس خریده بعد دستا تو طوری نگه میداری که مثلا لباس و نگه داشتی و میگی ذوق کردیییی؟؟
منم میگم خیلیییییییییی
و دوباره وااااای بابات ماشین خریده
دوست داری؟؟؟؟ و من آره خیلیییییی
طفلک بابای مجازیت تا حالا ورشکست شده من مطمینم ...
عاقا اصن یه وضی ،از دستت نمیشه فرار کرد
تازگیااا ماامان خوبی دارم میشم نمازم و بعد از مدتها شروع کردم
...زمانی که دارم نماز میخونم مراقب آریا کوچولویی...یبارم اومده بودی رو سجاده من و
فیس تو فیس و چسبیده به من یه کاراییی میکردی و یه اداهایی در میاوردی که با هزار بدبختی تونستم خودم و کنترل کنم که نخندم ...جالبه خیلی هم جدی بودی...
دخمل ماما ن یه کتاب داری که خیلی وقت پیش که من داشتم قرآن میخوندم واصرار داشتی که قرآن بخونی به جای کتاب قرآن دادم به شما، البته یکم با هم خوندیم دیگه نشد،آخه یکم خشن برخورد میکنی عسلم ترسیدم بی احترامی بشه به کتاب قرآن ، خلاصه دست بر قضا امروز
آریا برای تسکین درد لثه هاش کتاب شمارو از وسایلت پیدا کرده بود و در یک چشم برهم زدنی غفلت داشت کتاب شما رو میل میکرد...
یکهو شما داد میزدی واااای مامان
قرقانم(قرآنم)، هیچی دیگه قرقان شمارو از دست آریا نجات دادیم اما یه تیکش دیگه نبود...
آریا 

هانا 



خانوم خانوماااا این و تازگیا برای صدا کردن من میگی ، بعدشم میگی بیا من و بخورررر و فرار میکنی آخه خیلیی عسل میگی منم تا میشنوم میام هام هامت میکنم..
برام جالبه هرکس بهم زنگ میزنه اعم از خاله جون ، خاله مریم ، فتانه جون ، مامان جون و... میگن دلشون برات خیلییییی تنگ میشه البته برای آریا هم و مدام عکساتون و
نگاه میکنن.خاله مریم هم میشینه عکسارو نگاه میکنه و بعد زنگ میزنه چند تا حرف آبدار نثارتون میکنه و گله به خاطر اینکه چرا انقدر دیر به دیر میریم خونشون....
فکر میکردم فقط خودم خیلییییی عاشقتونمممم


راستی خانوم خوشگله یه وقتایی با فتانه جون که تلفنی خاله بازی میکنی، همزمان با تبلت بازی میکنی و دیگه تلفن یادت میره و فتانه جون هم تلفن و بعد از مدتی که
میبینه نیستی قطع میکنه، تازه که یادت می افته داشتی با تلفن صحبت میکردی سریع میگی من دیگه عاشق فتانه نیستم ....دیگه باهاش تلفنی حرف نمیزنم...
البته بعضی وقتا سر یه مسایلی که ناراحت میشی ، سریع پای فتانه رو میکشی وسط و دیگه عاشقش نیستی...
چند روز پیش هم با فاطمه جون و عمو مصطفی و فتانه جون رفتی باغ گلها که عکسات و حتما میذارم....
راستی آریای مامان مدام میگی دد، به به ...
مامانی خیلی شیرین زبونی میکنی...اما دیگه ذهنم یاری نمیکنه...
امیدوارممممم در آینده یه دختر شاد و موفق باشی و پسرک عزیزم شما هم یه آقا پسر گل و مهربون و البته موفق...
یه جمله عالییی هم تازگیااا خوندم ظاهر زندگی دیگران و با باطن زندگی خودت مقایسه نکن...
امیدوارم همیشه تو ذهنتون بمونه...





خیلییییییییییی عاشقتونیم...



دخمل ناز مامان... پسمل عسل مامان... 
